شهداودفاع مقدس
مامدیون شهداوایثارگران هستیم
موضوعات
دیگر امکانات
تماس با ما


هوا بد جوری‌ دم‌ کرده‌ بود. اسمش‌ زمستان‌ بود اما از زمین‌ و زمان‌ آتش‌می‌بارید. در خیابان‌، از لا به‌ لای‌ اسفالت‌ حرارتی‌ سوزان‌ بالا می‌زد. قصد کردم‌سری‌ به‌ «صفر» بزنم‌. چند روزی‌ می‌شد که‌ او را ندیده‌ بودم‌. هنوز نپیچیده‌بودم‌ توی‌ میدان‌ که‌ بلند گوی‌ ساختمان‌ سپاه‌ شروع‌ کرد به‌ پخش‌ مارش‌عملیات‌. به‌ یکباره‌ لرزشی‌ در تنم‌ افتاد. سردم‌ شد. اما مارش‌، همچنان‌ تکان‌دهنده‌ و کوبنده‌ پخش‌ می‌شد:


... شنوندگان‌ عزیز توجه‌ فرمایید... شنوندگان‌ عزیز توجه‌ فرمایید... براساس‌ آخرین‌ گزارش‌ رسیده‌ از منطقة‌ عملیاتی‌ والفجر هشت‌، دشمن‌شکست‌ خوردة‌ بعثی‌، شب‌ گذشته‌ اقدام‌ به‌ پاتک‌ سنگینی‌ با استعداد یک‌ تیپ‌زرهی‌ و دو تیپ‌ پیاده‌ نمود که‌ با مقاومت‌ دلیر مردان‌ سپاه‌ اسلام‌، مزدوران‌صدامی‌ با به‌ جای‌ گذارادن‌ تلفات‌ و ضایعات‌ فراوان‌ مجبور به‌ عقب‌ نشینی‌شدند...
مارش‌ همچنان‌ نواخته‌ می‌شد. صدای‌ کوبندة‌ طبل‌ که‌ اوج‌ می‌گرفت‌،بغض‌ سخت‌ گلویم‌ را فشار می‌داد. چند روزی‌ می‌شد که‌ «حمید طوبی‌» راآورده‌ بودند. وقتی‌ چشمم‌ به‌ جنازه‌اش‌ افتاد، خیلی‌ دلم‌ سوخت‌. یاد روزی‌افتادم‌ که‌ می‌گفت‌:
ـ به‌ خانواده‌ام‌  سپرده‌ام‌، اگر بچه‌ام‌ پسر بود اسمش‌ را بگذارند حسین‌ و اگردختر بود زینب‌...
 

کوچه‌ها را یکی‌ پس‌ از دیگری‌ پشت‌ سر می‌گذاشتیم‌. چیزی‌ به‌ خانة‌ صفرنمانده‌ بود. هنوز صدای‌ مارش‌ عملیات‌ به‌ گوش‌ می‌رسید. یکدفعه‌ مارش‌ قطع‌شد و جای‌ آن‌ را آژیر قرمز گرفت‌. بی‌ مقدمه‌ و اعلام‌. مثل‌ بچه‌ای‌ که‌ به‌ یکباره‌بغضش‌ بترکد. با ناله‌ آژیر، دلم‌ هوری‌ ریخت‌ پایین‌. احساس‌ کردم‌ سینه‌ام‌خالی‌ شده‌. با چشمان‌ گرد شده‌، کوچه‌ را به‌ دنبال‌ جان‌ پناهی‌ کاویدم‌. اما مردم‌بی‌ خیال‌ و بی‌ اهمیت‌ به‌ آنچه‌ می‌گذرد، مشغول‌ انجام‌ امور روزمرة‌ خویش‌بودند؛ فقط‌ گاه‌ گداری‌ نگاهی‌  سرد به‌ آسمان‌ می‌انداختند. پیر مردی‌ موقر ومتین‌، با هندوانه‌ای‌ در بغل‌، عصا زنان‌، از رو به‌ رو می‌آمد، وسط‌ کوچه‌ ایستاد؛بدنش‌ را روی‌ پای‌ راستش‌ یله‌ کرد، عصایش‌ را به‌ طرف‌ آسمان‌ تکان‌ داد و باصدایی‌ خسته‌ و گرفته‌، با فریادی‌ لرزان‌ گفت‌:
ـ اگه‌ مردین‌ برین‌ جبهه‌ رو در روی‌ بچه‌هامون‌ بجنگین‌، نه‌ اینکه‌ مثل‌لاشخورا بیایین‌ تو شهر از اون‌ کله‌ آسمون‌ بمب‌ بریزین‌ تو سر مردم‌.
وقتی‌ متوجه‌ نگاهم‌ شد، رو به‌ من‌ گفت‌:
ـ فقط‌ می‌تونن‌ زورشونو به‌ زن‌ و بچه‌های‌ بدبخت‌ برسونن‌ روی‌ پشت‌بامها کپه‌ کپه‌ آدم‌ ایستاده‌ بود. سرهای‌ همه‌ رو به‌ هوا بود و با چشمانشان‌، مثل‌رادار ضد هوایی‌، آسمان‌ را به‌ دنبال‌ هواپیما جستجو می‌کردند. آسمان‌ اما، آبی‌و صاف‌، بی‌ هیچ‌ غل‌ و غشی‌ در برابرشان‌ سینه‌ سپر کرده‌ بود، جز تکه‌ ابرهای‌سپید و سرگردان‌ چیزی‌ به‌ چشم‌ نمی‌خورد.
از کوچة‌ مجاور ناله‌ و ضجة‌ دلخراشی‌ به‌ گوشم‌ رسید. صدای‌ زنی‌ بود. ازجیغ‌ و دادش‌ می‌شد فهمید بد جوری‌ ترسیده‌ است‌. مسیرم‌ را به‌ سمت‌ او به‌داخل‌ کوچه‌ برگرداندم‌. زنی‌ میان‌ سال‌، با صورتی‌ رنگ‌ پریده‌ از ترس‌ و حشت‌،در حالی‌ که‌ چادر نماز سفید گلداری‌ به‌ سر داشت‌، لنگة‌ در آهنی‌ را محکم‌ بغل‌گرفته‌ بود، با گریه‌ و ناله‌ رو به‌ من‌ کرد و گفت‌:
ـ تورو به‌ خدا جوون‌، بچه‌ هام‌ دارن‌ تو کوچه‌ بازی‌ می‌کنن‌، هر چی‌ صداشون‌ کردم‌ پیداشون‌ نشده‌، تو رو به‌ خدا برو پیداشون‌ کن‌ و بیارشون‌، می‌ترسم‌یه‌ وقت‌ خدایی‌ نکرده‌ چیزیشون‌ بشه‌.
دوان‌ دوان‌ و سراسیمه‌، کوچه‌ها را زیر پا گذاشتم‌. داخل‌ کوچه‌های‌ بن‌ بست‌متوجه‌ دختر و پسر کوچکی‌ شدم‌ که‌ با خونسردی‌ کودکانه‌ مشغول‌ خاک‌ بازی‌بودند. انگار نه‌ انگار خبری‌ است‌ یا هواپیماها برای‌ بمباران‌ می‌آیند. فکر کردم‌خودشان‌ باشند. جلوتر رفتم‌، از بس‌ در خاک‌ و خُل‌ لولیده‌ بودند، چهره‌هایشان‌به‌ مجسمه‌ می‌ماند. بدون‌ اینکه‌ دعوایشان‌ کنم‌، دستهایم‌ را به‌ دور مچهای‌کوچکشان‌ حلقه‌ کردم‌. طفللکیها بدجوری‌ ترسیدند. راستش‌ من‌ هم‌ بدجوری‌رفتم‌ و جلو و بی‌ مقدمه‌ دستشان‌ را گرفتم‌. دخترگ‌ که‌ گرد و خاک‌، موهای‌مشکی‌ اش‌ را به‌ خاکستر تبدیل‌ کرده‌ بود، جرأتی‌ به‌ خود داد و با لکنت‌ زبان‌کودکانه‌اش‌ گفت‌:
ـ تیه‌... تیه‌؟
خنده‌ام‌ گرفت‌ و در حالی‌ که‌ سعی‌ کردم‌ کودکانه‌ باشد گفت‌:
ـ چیزی‌ نیست‌. گفت‌: «مالو کجا می‌بری‌؟» با همان‌ خنده‌ گفتم‌:
«می‌برمتون‌ خونه‌ پهلوی‌ مامان‌.» پسرک‌ که‌ خطی‌ باریک‌ از آب‌ بینی‌ برپشت‌ لب‌ غبار گرفته‌اش‌ جاری‌ بود، و به‌ رگ‌ غیرتش‌ برخورده‌ بود، در حالی‌ که‌سعی‌ می‌کرد مچ‌ ظریفش‌ را از دستم‌ بیرون‌ بکشد گفت‌: «خونه‌ ما که‌ اون‌ وری‌نیست‌.»
توجهی‌ نکردم‌ و با خود گفتم‌: عجب‌ بچه‌های‌ تخسی‌، توی‌ بمباران‌ هم‌بازی‌ را ول‌ نمی‌کنند.
وارد کوچه‌ شدم‌. زن‌ که‌ خودش‌ را روی‌ در ول‌ کرده‌ بود، با دیدن‌ من‌ و بچه‌هاروی‌ پا ایستاد و خیره‌ خیره‌ نگاه‌ کرد. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌، انگار نه‌ انگار بچه‌هایش‌ را آورده‌ام‌. با خود گفتم‌: همة‌ جیغ‌ و دادش‌ الکی‌ بود، جلوتر که‌ رفتم‌، درحالی‌ که‌ دهانش‌ از تعجب‌ باز مانده‌ بود گفت‌: «اینها که‌ بچه‌های‌ من‌ نیستن‌.»
انگار یک‌ سطل‌ آب‌ یخ‌ را یکباره‌ ریختند رویم‌. نگاهی‌ عذرخواهانه‌ به‌چهرة‌ غبار گرفته‌ بچه‌ها که‌ با غضب‌ و طلبکارانه‌ زل‌ زده‌ بودند، انداختم‌. دستم‌را شل‌ کردم‌. فکری‌ به‌ خاطرم‌ رسید. هر چه‌ باشد پدر و مادر اینها دنبالشان‌می‌گردند و مضطرب‌ هستند. هر دویشان‌ را به‌ دست‌ زن‌ سپردم‌ و گفتم‌: «اینارو همین‌ جا نگه‌ دار نذار برن‌ توی‌ کوچه‌ تا من‌ برم‌ بچه‌های‌ شمارم‌ بیارم‌.»
در حالی‌ که‌ به‌ طرف‌ بیرون‌ کوچه‌ می‌دویدم‌، صدای‌ لرزان‌ و ملتمسانة‌ زن‌ راپشت‌ سرم‌ شنیدم‌:
تورو خدا... تورو قرآن‌...
به‌ داخل‌ کوچه‌ پس‌ کوچه‌ها سرک‌ کشیدم‌. هر جا که‌ احتمال‌ می‌دادم‌ آنجاباشند، سر زدم‌. اصلاً خبری‌ از آنها نبود که‌ نبود. در کوچه‌ها پرنده‌ پر نمی‌زدهیچ‌ جنبده‌ای‌ در کوچه‌ها به‌ چشم‌ نمی‌خورد.
ناگهان‌ صدای‌ غرشی‌ وحشتناک‌ در اسمان‌ پیچید. پردة‌ گوشهایم‌ به‌ لرزه‌افتاد. شیهة‌ تندی‌ بود. نفهمیدم‌ چه‌ شد. تا صدا می‌آمد بیشتر شود خودم‌ راانداختم‌ جوی‌ اب‌. خشک‌ِ خشک‌ بود. کف‌ دستها را بر روی‌ گوشهایم‌ گذاشتم‌.از آن‌ میان‌، نگاهی‌ به‌ بامها انداختم‌، آنجا که‌ تا چند لحظه‌ پیش‌ مملو از آدم‌بود، حالا کسی‌ پیدایش‌ نبود. حتماً آنها هم‌ از صدای‌ غرش‌ هواپیما درازکش‌شده‌ بودند.
گرومب‌... گرومب‌... و لحظه‌ای‌ بعد صدایی‌ خفه‌تر بلند شد. احتمالاً انفجارآخری‌، فاصله‌ زیادی‌ داشت‌. پژواک‌ انفجار در کوچه‌ می‌دوید. به‌ هر خانه‌ که‌می‌رسید، شیشه‌ها شروع‌ می‌کردند به‌ لرزیدن‌. لحظه‌ای‌ به‌ همان‌ حال‌درازکش‌ داخل‌ جوی‌ آب‌ ماندم‌ که‌ یکدفعه‌ به‌ یاد زن‌ و بچه‌ها افتادم‌. نمی‌دانم‌چرا، اما دلم‌ شور می‌زد. می‌خواستم‌ به‌ آن‌ قسمت‌ بدومو دیدیم‌. نزدیک‌ کوچه‌که‌ شدم‌ وحشت‌ در وجودم‌ دوید. دود و خاک‌ از همه‌ جا بلند بود.
داخل‌ کوچه‌ که‌ شدم‌، دود غلیظ‌ زرد رنگی‌ در هوا چرخ‌ می‌خورد، بوی‌ مشمئزکننده‌ باروت‌ شامه‌ام‌ را می‌آزرد. ذرات‌ ریز سیاه‌، معلق‌ در هوا که‌ بر صورتم‌نشتند، گرمای‌ چندش‌ آوری‌ در درونم‌ احساس‌ کردم‌. دود خاک‌، رفته‌ رفته‌عقب‌ کشیدند. چشمانم‌ می‌سوخت‌. با پشت‌ دستها آنها را مالیدم‌.
همان‌ شده‌ بود که‌ حدس‌ می‌زدم‌؛ یکی‌ از بمبها افتاده‌ بود روی‌ خانة‌ زن‌همان‌ زن‌ که‌ دو بچه‌ را به‌ او سپردم‌. دیوارها به‌ یکباره‌ و منظم‌ فرو ریخته‌ بودند.از همه‌ سو صدای‌ ضجه‌ و شیون‌ به‌ گوش‌ می‌رسید. مردم‌، کم‌ کم‌ پس‌ از ترس‌و وحشتی‌ طبیعی‌، هراسان‌ به‌ دور محل‌ انفجار حلقه‌ زدند. هر کس‌ به‌ امیدکمک‌، به‌ سویی‌ می‌دوید و تکه‌ سنگ‌ یا تیرآهنی‌ را از این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌می‌شکید. زنان‌، که‌ چادر بعضی‌ شان‌ بر شانه‌ هایشان‌ سر خورده‌ بود جیغ‌ زنان‌،پنجع‌ بر صورت‌ می‌خراشیدند. هر کسی‌ چیزی‌ می‌گفت‌: یکی‌ به‌ زمین‌ و زمان‌ناسزا می‌داد، دیگری‌ در حالی‌ که‌ اشک‌ از چشمانش‌ جاری‌ بود دستها را به‌اسمان‌ گرفت‌ و گفت‌: «خدایا خودت‌ ببین‌ چی‌ می‌کشیم‌. یه‌ کاری‌ کن‌ بچه‌هامون‌ تو جبههه‌ تقاص‌ این‌ خونا رو بگیرن‌...»
صدای‌ آژیر آمبولانس‌ همچون‌ شیون‌ زنان‌، کوچه‌ پیچید. جیغ‌ آن‌، که‌راهی‌ برای‌ ورود می‌جست‌، هر آن‌ بیشتر می‌شد. دستم‌ به‌ کاری‌ نمی‌رفت‌می‌خواستم‌ به‌ جایی‌ تکیه‌ دهم‌. نگاهی‌ به‌ دور بر انداختم‌. دیواری‌ سرپا ندیدم‌تا خودم‌ را به‌ آن‌ بچسبانم‌. مثل‌ برق‌ گرفته‌ها، مبهوت‌ در میان‌ جمعیت‌ایستادم‌. هر کس‌ که‌ می‌گذاشت‌، خواه‌ ناخواه‌ تنه‌اش‌ به‌ من‌ می‌گرفت‌. خودم‌ رابه‌ کنار دیوار خانة‌ ویران‌ شده‌ آنجا که‌ ظاهرش‌ نشان‌ می‌داد در ورودی‌ باشدرساندم‌. شوکه‌ شدم‌. همان‌ طور ایستادم‌ و به‌ تلاش‌ مردم‌ و ماموران‌ برای‌یافتن‌ اجساد چشم‌ دوختم‌. به‌ خودم‌ که‌ آمدم‌، جلو رفتم‌ و محلی‌ را که‌ احتمال‌می‌دادم‌ زن‌ و بچه‌ها آنجا باشند، به‌ نیروهای‌ امدادشان‌ دادم‌. کند و کار شروع‌شد. خاک‌ و آجر و تیرآهنهایی‌ را که‌ مثل‌ پلاستیکی‌ که‌ در برابر آتش‌ قراربگیرد، در هم‌ پیچیده‌ بودند، به‌ کمک‌ مردم‌ کنار زدند.
پیدایش‌ شد. خودش‌ بود. از چادر سفید گلدارش‌ مطمئن‌ شدم‌. چادری‌ باگلهای‌ آبی‌، اما حالا خونی‌. با سعی‌ فراوان‌ جسد زن‌ بیرون‌ آمد. اولش‌ خیلی‌سنگین‌ بود دستهایش‌ هنوز در خاک‌ بود. بالا که‌ می‌آوردنش‌، دیدم‌ دستهایش‌را به‌ دور کمر آن‌ دو کودک‌ حلقه‌ کرده‌ و آنان‌ را در پناه‌ گرفته‌ است‌. آنان‌ را به‌سینه‌اش‌ چسبانده‌ بود. آن‌ دو نیز ساکت‌ و آرام‌ خفته‌ بودند. خطی‌ سرخ‌ از بینی‌پسرک‌ بر پشت‌ لبش‌ جاری‌ بود. سر دخترک‌ به‌ پهلو کج‌ شده‌ بود.
جنازه‌ زن‌ را در حالی‌ که‌ چادر سفید غرق‌ به‌ خون‌ را بر رویش‌ کشیدند، برروی‌ برانکارد به‌ داخل‌ آمبولانس‌ بردند. دستم‌ را به‌ آمبولانس‌ گذاشتم‌ و به‌ آن‌تکیه‌ دادم‌، ناگهان‌ ناله‌ جانسوزی‌ از پشت‌ سر به‌ گوشم‌ خورد. در جا خشکم‌ زدصدای‌ ناله‌ همراه‌ با هق‌ هق‌ گریه‌، قلب‌ آدمی‌ را می‌خراشید. رویم‌ را که‌برگرداندم‌، پسر بچه‌ پنج‌ و شش‌ ساله‌ای‌ را دیدم‌ که‌ دست‌ دختر بچه‌ای‌ را دردست‌ داشت‌ و با مشت‌ بر بدنه‌ آمبولانس‌ می‌کوبید. جویبار اشک‌ از چشمانش‌سرازیر بود، خاکها را می‌شست‌ و پایین‌ می‌رفت‌. نزدیک‌ که‌ شدم‌ فقط‌ این‌ راتوانستم‌ بشنوم‌:
ـ مامان‌ جون‌... مامان‌ جون‌...
شهید علی کریم زاده

 

www.sajed.ir


ارسال شده توسط : محمدعلی حاجیان
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آذر 1389 4:16 PM ] [ محمدعلی حاجیان ]

درباره وبلاگ

یادمان8سال مقاومت وپایداری رامدیون شهدای گرانقدرجنگ تحمیلی هستیم دراین وبلاگ به خاطرات وسلحشوری های شهیدحسین پیرامی می پردازیم وخاطرات این شهیدعالی قدرودیگرشهیدان میهن اسلامیمان راپاس می داریم
آمار و بازدید ها
کل بازدید:247931
تعداد کل مطالب : 371
تعداد کل نظرات : 17
تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 31 شهریور 1392 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 2 مهر 1389